تبليغاتX
من خواب دیده ام

من خواب دیده ام

 

                                                                                    برای محمد حقوقی

                                                                                                               که برای همیشه رفته است....

 

باور می‌کنم

قاطعیت تاریک مرگ را

از پس ِ سالی احتضار

که می‌بارد

  می‌بارد

  می‌بارد

و هراس چشم‌هایی که دست می‌کشند

دست می‌کشند و

نمی‌یابند

مسافر دیگری

که ادامه‌ی این راه...

و راه

دشت ترک خورده‌ی بی‌پایان

که اشک‌های ما را می‌بلعد

                        می‌بلعد

انگار که هیچ وقت نبوده‌‌اند

و سیر نمی‌شود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:59  توسط مریم منصوری   | 

پرندگان

       بی‌تابِ پرواز

از صفحه‌ی دوربینم پر‌ می‌کشند

 

تمام ما اما

بر صفحه‌ی تلویزیون‌ها سنگ شدیم و

 بزرگان

آن‌قدر بر طبل‌ها کوبیدند

که سکوت

سرنوشت‌مان شد

 

عزیز‌ترینم

به هیچ زبانی با من حرف نزن

دیش‌های ماهواره را بگردان

ضبط صوتِ کهنه‌ی پدربزرگ را روشن‌کن

بگذار سورة الشعرا بوزد بر این بستر

و انگشت‌هایم ذکر بگویند

برتمام تنت

 سرزمین من!

 

ما مرده‌ایم

سال‌هاست

و پرندگان

به جانب غروب پرکشیده‌اند

دیگر

 قرار نیست پیامبری بیاید

انبان آسمان

                 از معنای کلمات

                                  تهی‌ ست

 و دروغ

در قاموس ظلمات زبان

                           تقدیس می‌شود

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 18:32  توسط مریم منصوری   | 

 

صیادان ِخواب‌زده

از بویِ خون و

هرم ِ اندوه ِ نخل‌های ِ سر بریده

جنون را

از پله پله‌های ِ نردبان ِ واژگون در آب

پایین می‌روند

و دست‌های سیاه

لنج‌هایِ پیر ِ گرسنه را

از قالب‌های یخ پر می‌کنند

تا سکویی

برای ِ سکون ِ افسون ِ ماهی‌های ِ تب‌زده

 

ماهیان گریخته

از لِک و لِک ِ پره‌هایِ پنکه‌ی سقفِ جنوب

از دیوانگی‌های شب‌های ماهِ تمام

و  نیمه‌ی ِ هوس ِ نجوای "دوستت دارم"های ناتمام

تا انقطاع ِ بوسه

که سقف     ریخته

                 ریخته

                 ریخته

 

و ماهیان گریخته

از آوار ِ خواب‌های ِخیس

تمام ِ تبِ جنوب را

ذره

    ذره

در آسمانِ نخل‌هایِ سر بریده...

 

تا همین امروز

که صیادان

خسته       خسته

از  انعکاس مضطرب خورشید

در بوی ِزهم ِ آب‌های مانده

صلات ظهر

با دست‌های خالی ِ خالی

 سینه‌ی آسمان  را خنج می‌کشند

و خواب

 استعاره‌ای ست

از سرزمین فراموشی

از تمام قطب جنوب

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 0:35  توسط مریم منصوری   | 

 

به شماره افتاده‌اند

آدم‌ها

به نفس

به نفس نفس

و این صحنه موسیقی نمی‌خواهد اصلا

درهای این خانه

برای همیشه بسته می‌شوند و

                                         من

تمام خاطرات و سفرها  را

شات

     شات

           بالا رفته‌ام

تا گل‌های دامن سپید بر در و دیوار خانه

 دیگر هیچ

هیچ و چه اصراری

که موسیقی هم باشد

خاکستر سیگارم را

می‌تکاند

می‌تکاند از پنجره‌ی این ماشین، باد

در تمام خیابان‌های شهر و شب

 درهای این خانه

                برای همیشه

                                 بسته می‌شوند

 و تیتراژ نهایی

که در سایه روشن چین‌های سپید

تا صبح

در لایه‌های ذهن من

در باند‌های فرودگاه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:58  توسط مریم منصوری   | 

 

بالاخره

       سرم را

                زیر آب می کنم و

                                      بالا نمی‌آورم

این کلمات تاریک

که روی صورت شما بالا آورده‌ام

تمام سهم من از ارثیه‌ی پدری است و

                                    خیابان‌های این شهر

که ریخته ریختگی ِ مدام و فرسودگی‌های همیشه‌ی هر لحظه را

تلنبار می‌کردم   می کردم در دلم

و تاریکی دم کشید و بالا آمد

تا روی صورت شما   اینجا   اینجا

 

"برای آب حرف بزن! فقط!"

مادرم همیشه می گفت و

گفت تا سرم را زیر آب کردم

و کلمه کلمه‌های  آب

                 روشن و سرد

دهانم را پر کرد

 

" برای آب حرف بزن! فقط!"

مادرم همیشه می‌گفت و

                              گفت

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 2:22  توسط مریم منصوری   | 

 

نفس‌های سی ساله که خسته نمی شوند

هر چند خسته

خسته‌یِ خسته که بشویم

این بار

تقسیم نمی‌شود

از چه بگویم

با تو

 که همیشه دیگری هستی و

                                     می‌مانی

 

دلشوره‌یِ مدام

که در شیب ِ احساسات ِ نمی‌دانم چرا

می‌روم تا ته

و می‌تکانم

می‌تکانم

تکه تکه‌های آفتاب و سر‌انگشت‌هایت را

ازاین ملافه‌ها که عوض می‌شوند

مدام

و زیر ِ زیر ِناخن‌هایم

تمیز نمی‌شود

از این هراس چرکی

که نبودنت را

تقدیر ِ سطر‌هایِ سفیدِ ملحفه می‌کند

از چه بگویم؟

با تو که

        همیشه

               دیگری هستی و

                                    می مانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 18:38  توسط مریم منصوری   | 

 

بیداری

در نگاه مقدس خورشید

در تکثر نقره‌ای ماه در پنجره‌های شب

تا متبرک شود

این جزیره فرسوده

از تاریکی خواب و فراموشی مدام

و انعکاس صدای کودکی

که در گردش انوار فانوس‌های دریایی گم شد

 

بیداری

و قاطعیت خطوط شکسته‌ی حرف‌هایی

که خطوط صامت لب‌هایم را لرزاند

 

دستی که برای آخرین خداحافظی بالا می آید

به تنهایی پریشان بید

و عریانی لرزانش

در خاطرات زمستانی

 سوگند خورده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 22:48  توسط مریم منصوری   | 

" پیمان اسماعیلی" یک روز بعد از قهرماني استقلالی‌ها به روزنامه آمد. روزی که استقلالی‌های تحریریه شیرینی می دادند و اسماعیلی لبخند زد که؛ " به پرسپولیسی ها که شیرینی قهرماني استقلال را تعارف نمی کنند."

قرار مصاحبه ما اصلا به خاطر مجموعه "برف و سمفونی ابری" بود و فضای غریبی که داستان های اسماعیلی در این مجموعه دارد و البته استخوا‌ن‌بندی درست  و درمان داستان ها که بسیار چشم‌گیر است. این روزها اسماعیلی هم سعی می‌کند رمان بنویسد و به قول خودش، کتاب بعدی‌اش دیگر مجموعه داستان نخواهد بود.

فکر می کند؛ در رمان فرصت بیشتری برای خلق یک جهان مستقل از آن خود دارد. اصلا یک بخش مهمی از فرایند نوشتن برای این نویسنده، همراه با خلق چیزهایی است که در نهایت خواننده را وارد یک اتمسفر جدید می‌کند که برای او ناشناخته است و تمایل به کشف آن دارد.

"جیب های بارانی‌ات را بگرد" نام نخستین مجموعه داستان وی است. منتها "برف و سمفونی ابری" با فاصله ای چشم گیر از مجموعه داستان اول، قد کشیده است و در این روزگار بی برگی ادبیات داستانی ما، نوید نویسنده‌ای خوش قریحه و سخت‌گیر را می دهد. در طول مصاحبه سعی کرده ام پرتره ای از این نویسنده، برای مخاطبان بسازم و به زوایای نگاهش به جهان داستان سرک بکشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 15:59  توسط مریم منصوری  

 

بوی خون می‌دهد این سنگ

 سابقه‌ی قضایی‌اش را  اما...

نه!

 نخستین سطر‌های شعر‌های کودکی‌ات را زمزمه کن!

پرهای کلاغ‌ها هم که ببارند

سیاه

سیاه

ذهن من به قابیل ختم نمی شود

 

قرار ظریف سنگ و جمجمه‌ی من!

و مادر شعری می‌شوم

که شکوفه می‌زند

و پرهای ریخته‌ی خیال‌های تاریکم

که آواره‌ی تمام خیابان‌های شهر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 4:11  توسط مریم منصوری   | 

 

خواب‌هایم جعل نمی‌شوند

در تاریکی ممتدی

که خیال تو

لحظ‌ه‌ای می‌درخشد و

واقعیت عریانی پاهایت

که آونگ از طناب دار

کنار میله‌های پنجره

 

قرص های خواب

دست‌های سپید و سبک فرشتگان هستند

معجزه‌ای

تا در حفره‌ای از تاریکی ابدی

قراری باشد با دست هایت

که روزی می‌خواستم، می‌خواستم، می‌خواستم‌شان

و فقط طناب نگاهت بود و

                                 سکوت

                                        که دست‌هایم را می‌بست

 دیگر

"یک ماه و

هزار در هزار ستاره"

شب‌های مرا به رویای تو پیوند نمی دهند

من

مدام از خواب می‌پرم

و دست های فرشتگان

از روزگار بیداری‌ام

کوتاه است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 2:12  توسط مریم منصوری   |