در دشت سرخ مخمل این مبل
ناخن هایم
دنبال تو می چرخند
می گردند
چنگ می زنند که آب شده ای
که نشسته ای در تار و پود روکش مخمل این مبل.
ماهی های قرمز سر انگشت هایم
می لرزند
در جوی های خشک نگاهت که در اعصاب این چاردیواری
شکسته
پیاپیپایه های این نردبان.
رویای یک پله بالاتر
که پایین
پله پله
پایین تر.
طاقتم در دهان این مارپله...
فراموشی دری است
که حوالی اش را
بو می کشم
هی!
گم می شوم
هی!
مار
پله
پله پله...
پس از سی سال که از انتشار "کلیدر" محمود دولت آبادی می گذرد، چندی پیش، انتشارات فرهنگ معاصر چاپ نوزدهم این کتاب را در قطع جیبی منتشر کرد. در طی این سال ها همواره " کلیدر" با نظر هایی از دو قطب مخالف مواجه بوده است. عده ای در ستایش آن، کلاه از سر برداشته اند و گروهی دیگر، آن را کاری پر گو و دارای اضافات بسیار دانسته اند. اما به چاپ نوزدهم رسیدن این رمان ده جلدی، یک اتفاق واقعی در فضای بازار کتاب است و این نکته ما را بر آن می دارد که فارغ از نظریه های زیبایی شناختی، به شناختی از سلیقه مخاطبان ادبیات داستانی جدی فارسی برسیم.
لازم به ذکر است که 5 و 6 دی ماه، ارکستری از اوکراین به ایران می آید تا قطعاتی ماندگار از " محمد رضا درویشی" را بر اساس قسمت هایی از" کلیدر" در تالار بزرگ کشور بنوازند و این هم، اتفاق دیگری است که نشان از زندگی هنوز این رمان در ادبیات امروز ما دارد. چه ما مدافع آن باشیم و چه مخالف، این واقعیتی است که امکان بررسی های بسیار را در دل خود دارد.
ادامه مطلب
از بعد بعید آمده ای و
چمدان های خسته ات را
باور نمی کنم که کار تمام شد!
من فقط به اتفاق فکر می کردم و
آمدنت
به معجزه می ماند در تاریکی زمین.
از انگشت هایت
از بند بندانگشت هایت که مچاله می شوند در جیب
شعر می چکد و اضطراب.
تا چروک های این ملحفه را باز می کنم
حرف بزن!
تا کار بعدِ
بعدِ
بعدیت شروع نشده است.

"یرما" عنوان نمایشنامه ای از "فدریکو گارسیا لورکا" است که این روزها با کارگردانی و دراماتورژی"رضا گوران" در تالار سایه مجموعه تئاتر شهر به روی صحنه است. "رضا گوران" کارگردان جوانی است که سال پیش هم اجرای درخشان"می خوام بخوابم" را بر اساس داستان های "بورشرت" به روی صحنه آورد.
"یرما" به تعبیر ظریف خود "لورکا"، چکامه جانداری است در ستایش باروری و شکوفایی که از بطن نازایی مرده سر برآورده است. در زبان اسپانیولی، صفت مونث "یرما" به معنای "زمین بایر" است. اما گوران معتقد است که نگاه مینی مالیسیتی به این اجرا داشته و تاویلش را از متن در فرم اجرا پیاده کرده است .
"یرما" نخستین بار در سال 1934 در مادرید به روی صحنه آمد و طبیعی است که جان شاعر لورکا در این نمایشنامه هم دمیده است و "یرما" زنی است که در سترونی خودش، با نیازی شاعرانه و با تمام تن و جانش در آرزوی کودکی از آن خود می سوزد. در جامعه ای تاریک از حرف و پچپچه های بی حاصل مردم که تا مغز استخوان زندگی "یرما" را می پکاند و یرما داد می زند که؛ " حرف! حرف! حرف مردم! من برای این مردم تره هم خورد نمی کنم! من گل های وحشی ای رو که از کنار سنگ ها جوونه می زنه می بینم، اما اونا راحت لگدش می کنن و رد می شن..." اما همه این ها را در خلوت خودش می گوید، در جایی که هیچ کس حرف های آدم را نمی شنود و این تنهایی در او باد می کند و بزرگ می شود و تکثیر می شود به تعداد آدم هایی، تا به قول " رضا گوران" هر یک از این آدم ها در درون "یرما" بخشی از بار عذاب او را به دوش بکشد تا بلکه "یرما" فرصتی بیاید و نفسی بکشد. اما فقط نفسی...
در برگه اعلان نمایش آمده است: " لورکا پیوند شعر و تئاتر در لابیرنت پر تعریف درام است. حال اگر مهم این باشد به گفته آرتو، که "مهم ذهن متن است و نه خود متن" و ادبیات در تصویر، روایت دگرگونی نسبت به متن از منظر من دارد.آیا باید این نگاه تازه به یرما را برداشت نامید؟ در آفرینش این شعر بر روی صحنه از هر تحلیل آشنایی که در آگاهی مخاطب شکل گرفته، تا حد ممکن فاصله گرفته ام. این یک شعر است که ساختارش به وزن و قافیه مجیز نمی گوید. حال خود را می آفریند و از تعهد جز به خود به دیگری ساقط است. می آفریند و کودکانه باورش می کند."
با "رضا گوران" درباره اجرای شاعرانه "یرما" به گفت و گوی کوتاهی نشسته ام که در پی می آید.
ادامه مطلب
از دوستان عزیزی که با وجود سکوت های من، از تلاش های خستگی ناپذیرشان دست برنداشته و پیوسته هر تیری که از آسمان خیال شان گذشته را نیزه ای پنداشته اند که از سوی من، پیشانی آنها را هدف گرفته و پچپچه های شان را آنقدر ادامه داده اند که در کامنت هایی با اسامی جعلی یا حقیقی به تهدید من در زندگی خصوصی یا حرفه ای پرداخته اند، متشکرم که این سنت فرهنگی را که از دیر باز در این مملکت شایع بوده، همچنان پاس می دارند و از صمیم قلب، به تمام لحظاتی که این عزیزان، فارغ از مشغله های تعطیلی ناپذیر زندگی، صرف امور فوف الذکر می کنند، غبطه می خورم.
باشد که در ایام آتی، فرصتی دست دهد تا سر صبر ، ما نیز این مقولات را تجربه کنیم تا به عمق بهجت آفرینی لحظات سرکشی به زندگی دیگران و دخالت در اموری که هیچ ربطی به ما ندارد، پی ببریم. فی الحال به کلیکی روی آیکن"حذف" کامنت ها بسنده می کنم تا در این تاریکی ،حضرت حق چه خواهد و چه پیش آید.
اجرتان مستدام
بنده ی کمترین؛ مریم منصوری
به تاریخ یازدهم شوال هزار و چهارصد و بیست و نه قمری
ما در این خانه نه جغد می خواهیم و نه کاسکو
باور کن!
تو
تمام شب ها را بیدار می مانی و
صبح
یک فنجان چای زعفران
تا دوباره پاهایت به زمین برسد و
گلی را که از آسمان آورده ای
روی خطوط حامل حک کنی!
و من
روی سینه ات پر می کشم و
بیشتر از هر کاسکوی نابغه ای
هزار در هزار کلمه
حرف می زنم.
آمادئوس غمگین من!
ما در این خانه نه جغد می خواهیم
نه کاسکو!
باور کن!هی مرد رویا های سال های پیش!
حالا که آمده ای حرف نزن!
هیچ مگو!
تا صورتت در ابرها پنهان باشد و
خاطرت عزیز.
مثل روز های دور
که نگاهی مار ا به هم می رساند
در فاصله ی دو میز
که پر از دود سیگار بود و عطر قهوه ی فرانسوی.
در کافه ای
که دیگر
کرکره هایش کشیده است.
ادامه مطلب
تکه ای از گفتار متن فیلم "Z"
( نظامی ها به موازات این اقدامات، این چیزها را ممنوع اعلام کردند؛
- موی بلند
- مینی ژوپ
- خواندن کتاب های سوفوکل، تولستوی، اوریپید
- گیلاس به سبک روس ها
- خواندن آثار آریستوفان، یونسکو، سارتر، آلبی، پینتر
- آزادی مطبوعات
- جرم شناسی
- خواندن آثار بکت، داستایفسکی
- گوش دادن به موزیک پاپ
- خواندن ریاضیات مدرن
و حرف "Z"
که در زبان قدیم، یعنی؛ " او زنده است.")
