دیگر رویای اسب و پرنده و باد امانم را نمی برد
پنهان نمی کنم
این کلاغ را
من کشته ام.
صبور ِ ساکت ِهنوز!
در انتهای این جاده
نهال تردی است
که تمام شب ها را مشغولِ خوابِ سواری هایی است
که دیوانه وار به سویش گاز می دهند.
عجله ای نیست
بالاخره این راه در ناتمامی باران و سیاهی از نفس می افتد
امشب اما
آنقدر گرسنه ام
که به سادگی فراموشت می کنم .
مه در دالان های تو در تو و دست من
در دست هایی پنهان
زیر لایه های سفید، سفید، مواج
روی صورتم
لای موها و
درزهای پیراهن خیس.
حباب کبود ماه
در دست های پیرمردی که روی پله ها
پله هایی به هیچ و دالانی...
بُر می زند باد
دسته ی ورق های خیس روی رف
- دست از من!
کشیده می شوم
پیچیده در پیچ موهایی که از پشت مه
باد ...
ماه در چشم هامان می میرد و هنوز
دستم به ضریح این واژه ها نرسیده تو بخواب
کابوس های روز را مراقبم
در این هوا
هیچ اتفاق شاعرانه ای منتشر نمی شود بخواب
تا این حروف تمام تنم را سیاه نکرده اند، بگو!
چقدر باید بپردازم
تا این کلمه ها باد کنند و سیاه شود
صفحه صفحه ی روزنامه شما ؟
این لبخند که به لب دارید، آقا!
سیاه می کند
تمام روز مرا
این تذکر نیست
محترمانه بگویم؛ فقط یک یاد آوری
اما دلم ...
دیده ای که سر انگشت هایم
وقت گرسنگی
میز را هم گاز می زنند؟
این روزها اما
تمام سطر های سفید ملحفه را
تمام خاطره ها را و
نام نا تمام تو ...
اصلا تمام دیوانگی هایت را می دزدم و جمع می زنم با جنون خودم
حواسم هست
ترس های تو را هم با دستکش هایم جا می گذارم
فکری به حال زمستان این سال کن!
گرسنه ام!
دلم برای معجزه تنگ که می شود
فقط نگاه می کنم
دیگران که شک نمی کنند
من همیشه پشت این خطوط معتبر راه رفته امعنوان این مطلب، متعلق به سومین دفتر شعر "گروس عبدالملکیان" است که انگار برگ تازه ای در دست هایش دارد؛ باز تاب جنسی از تصاویر سورئال لورکایی بی اینکه در دام زبان آشنای لورکا در ترجمه های شاملو افتاده باشد؛
"و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفش را کامل می کند
و ماهی سیاه کوچولو
که روز از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد"
- تکه ای از شعر "تن دادن" از همین کتاب-
روایتش از مرگ "فروغ" را دوست دارم و حس عجیبی که در آن؛
"روز
مست مردن بود و
خاک، مست تو"
حس های ظریف روزمره؛
" ماری بزرگ مرا خورده است
من اما فکر می کنم
باید در ایستگاه صادقیه پیاده شوم"
- از شعر "صدای پای زهر"-
و ... سطر ها و شعر های بسیاری از این دفتر را دوست دارم. در زمانه ای که برخی از شاعران ما دچار بازی های زبانی هستند، برخی قصد کرده اند که شعر بگویند، برخی تمام خواسته های تجربه نکرده را شعر می نویسند و تمام مردم این سرزمین، پدربزرگ شاعری دارند که مجموعه ای منتشر نکرده، "عبدالملکیان" با سادگی زبان و ظرافت حس و اندیشه و تصاویر بکرش، شعر را به ذهن ما می آورد. کافی است کتابش را ورق بزنید.
" سطر ها در تاریکی جا عوض می کنند" را مروارید منتشر کرده است.
حرف هایی که می زنم
عین واقعیت است.
در فضای مجازی ِ مجازیم فحش نمی دهم جیغ نمی کشم
من از تمام این نگفته ها بار گرفته ام
این همه سکوت
که فک من بر زمین چلانده است
دست های ِ دوستی ِ بی دلیل ِ پر توهم ِ شما
حرف هایی که می زنید و باد...
دست می کشم
دیوارهای خانه ام ؟
واقعیت است!
میله های پنجره؟
دست تان به من نمی رسد.
