هُلم بده!
در تعلیق زمین و آسمان این تاب
باید چیزی بنویسم
سیاه چاله ی عظیم من!
در گرداب سکوت هایت
رسوب می کنم
هُلم بده!
وقت پرواز کلاغ ها و
بارش یک ریز رنگ های خشک
از شاخه های پاییز
اوج کمان این تاب
به قرص کامل ماه می رسد و
ابهام ظریف لایه های ابر
و جنون سطرهایی
که تو را هم جا می گذرام!
هلم بده!
باد
در اتاق من و
طبقه ی هفتم بیمارستان
یکسان می وزد
و التهاب پرده ها
که روی تخت نشسته ای و
نگاهت
شعله می کشد
به جان همه چیز
و این پیام های کوتاه
که دست های نوازش من...
باد
در اتاق من و اتاقی که به خاطر تو
- به آسمان هفتم بیمارستان رسیده است -
یکسان می وزد
اما پنجره های لُخت خانه ات
امشب
تا صبح می لرزند و
زنگ های تلفن
فردا در خطوط نوار قلب سیاه می شوند
و پیام های کوتاهت
که پر از اضطراب غلط های املایی ...
چگونه آرام می شوی
بگو
راه دیگری
که به کوچه های بن بست این روزها نرسد
زمستان همیشه ی این کهنه حیاط و
آتش خرمالو های دوباره ی شاخه های لخت
زیر برف و بلور قندیل های یخ
رها کن این خاطره ی مرگ و ترس و توطئه را
چشم هایت را ببند!
در تلفن امشب
برایم حماسه که نه
غزلی از حفظ بخوان!
تا لرزش صدایت
گنجشک های باران خورده ی روی سیم را
به صبح بهار ببرد
چشم هایت را ببند!
نفس بکش!
من
اشتیاق محضم
که در میان جمع آب می شوم .
دیگر
چشم های من
نای نشانه ندارند
کبوتر هر صبح
فقط
کبوتر است و
برگ
نشان لرزانی نیست
که باد بین زمین و آسمان
می رقصاند.
این شراب سی ساله می شود و
طعم گسش را با هم نچشیده ایم
هنوز
زیر آسمان شهری
که ما را اضافه می کند
به هم
طبیعتا!
دست، هوس گوشی تلفن نمی کند
زنگ نمی زنم
این سکوت
منم!
و دست هایی که از وزن ِ بی حضوری ات
درد گرفته اند.
بیهوده تلاش می کنی
من
آرام نمی شوم.
تنهایی عظیمی است
که تنها شاهد ترس لرز برگ و
پاییز باشی و
دیگران
به سلامتی خنده هایت
جام ها را به آسمان برند!
نه! گریه نمی کنم!
باید برای ادامه ی این بازی
شوخی های تازه ای یاد بگیرم!
فرصت بده!