این بار
جامت را به سلامتی نامی بالا ببر!
الکل
آتش کشیده
به جان رویاهای دختران و
تو
لبخند می زنی و
سرباز را در خانه ی سیاه می نشانی

آتش سبز روایتی است با روایت ها و راوی های متکثر. درخت بنیادین این روایت ها، روایت ناردانه است؛ دختری که در تقدیرش آمده به ازدواج مردی مرده درآید و برای گریز از این تقدیر است که با پدر و مادر، قدم در راه سفر می گذارد و انگار باز هم در دست های تقدیر گرفتار می شود که در بسته قلعه با اشاره ناردانه گشوده می شود و زین پس، ناردانه در پس دیوارهای ستبر قلعه ی کهن سال می ماند و پدر و مادر در سوی دیگر. شاید در ابتدای امر، کنشی ادیپ گونه به نظر آید در فرار از تقدیر، اما ادیپ بی آنکه بداند گرفتار تقدیر می شود و روشنایی چشمانش را از کف می دهد، اما ناردانه در اتاق جادو محکوم به خواندن هفت حدیث می شود و آگاهی. و اصلا تراژدی های یونان باستان، همه بر این مدار شکل می گیرند؛ امر محتومی که بر انسان و خواست و زندگی اش غالب می شود و انسان را گریزی از پذیرش آن نیست، بی آنکه امکان درک این اتفاق- فاجعه را داشته باشد.
اما در افسانه "سنگ صبور" که روایت بنیادین "آتش سبز" را می سازد، خبری از قلعه نیست. دختر به همراه پدر و مادرش از شهرشان می گریزند و در راه تشنگی امان شان را می برد که به باغی می رسند و نهر زلالی که در آن روان است!
تمهید اصلانی در تبدیل باغ به قلعه ای با باروهای ستبر و کهن سال، برای ایجاد تنه ای اصلی که به شیوه قصه های آکاردئونی یا موزاییکی هزار و یک شب، برش های داستانی ای از زندگی مردمی در روزگاران متفاوت را در دل خود جای می دهد، بسیار هوشمندانه است. کما اینکه دختر روایت " سنگ صبور" باید چهل شب را بر بالین مرد خفته بیدار بماند و ذکر گوید، اما ناردانه " آتش سبز" در هفت شب، هفت حدیث می خواند و هر حدیث داستانی و روایتی از نسلی در طول خط زمان!
ادامه مطلب
