تبليغاتX
من خواب دیده ام

پرندگان

       بی‌تابِ پرواز

از صفحه‌ی دوربینم پر‌ می‌کشند

 

تمام ما اما

بر صفحه‌ی تلویزیون‌ها سنگ شدیم و

 بزرگان

آن‌قدر بر طبل‌ها کوبیدند

که سکوت

سرنوشت‌مان شد

 

عزیز‌ترینم

به هیچ زبانی با من حرف نزن

دیش‌های ماهواره را بگردان

ضبط صوتِ کهنه‌ی پدربزرگ را روشن‌کن

بگذار سورة الشعرا بوزد بر این بستر

و انگشت‌هایم ذکر بگویند

برتمام تنت

 سرزمین من!

 

ما مرده‌ایم

سال‌هاست

و پرندگان

به جانب غروب پرکشیده‌اند

دیگر

 قرار نیست پیامبری بیاید

انبان آسمان

                 از معنای کلمات

                                  تهی‌ ست

 و دروغ

در قاموس ظلمات زبان

                           تقدیس می‌شود

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:32 | لینک  | 

 

صیادان ِخواب‌زده

از بویِ خون و

هرم ِ اندوه ِ نخل‌های ِ سر بریده

جنون را

از پله پله‌های ِ نردبان ِ واژگون در آب

پایین می‌روند

و دست‌های سیاه

لنج‌هایِ پیر ِ گرسنه را

از قالب‌های یخ پر می‌کنند

تا سکویی

برای ِ سکون ِ افسون ِ ماهی‌های ِ تب‌زده

 

ماهیان گریخته

از لِک و لِک ِ پره‌هایِ پنکه‌ی سقفِ جنوب

از دیوانگی‌های شب‌های ماهِ تمام

و  نیمه‌ی ِ هوس ِ نجوای "دوستت دارم"های ناتمام

تا انقطاع ِ بوسه

که سقف     ریخته

                 ریخته

                 ریخته

 

و ماهیان گریخته

از آوار ِ خواب‌های ِخیس

تمام ِ تبِ جنوب را

ذره

    ذره

در آسمانِ نخل‌هایِ سر بریده...

 

تا همین امروز

که صیادان

خسته       خسته

از  انعکاس مضطرب خورشید

در بوی ِزهم ِ آب‌های مانده

صلات ظهر

با دست‌های خالی ِ خالی

 سینه‌ی آسمان  را خنج می‌کشند

و خواب

 استعاره‌ای ست

از سرزمین فراموشی

از تمام قطب جنوب

   

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 0:35 | لینک  | 

 

به شماره افتاده‌اند

آدم‌ها

به نفس

به نفس نفس

و این صحنه موسیقی نمی‌خواهد اصلا

درهای این خانه

برای همیشه بسته می‌شوند و

                                         من

تمام خاطرات و سفرها  را

شات

     شات

           بالا رفته‌ام

تا گل‌های دامن سپید بر در و دیوار خانه

 دیگر هیچ

هیچ و چه اصراری

که موسیقی هم باشد

خاکستر سیگارم را

می‌تکاند

می‌تکاند از پنجره‌ی این ماشین، باد

در تمام خیابان‌های شهر و شب

 درهای این خانه

                برای همیشه

                                 بسته می‌شوند

 و تیتراژ نهایی

که در سایه روشن چین‌های سپید

تا صبح

در لایه‌های ذهن من

در باند‌های فرودگاه

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:58 | لینک  |