تبليغاتX
من خواب دیده ام

 

کوه و بلندای سپید

و من

از عمیق دره

سر به آسمان می کشم

تا بشورد

بشورد از پیشانی ام

باران

که باز منتشر می شوی در تک تک کلمات

و از مرزهای خاطره

                      گذشته ای!

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 0:34 | لینک  | 

 

 چکه می کند

از این خواب

خون

به تمام ملافه ها نشت می کند

و استخوان های پدر

از تورم بیماری 

           بی خواب شده اند

 

دریا

در سقف تاریک، موج بر می دارد

و مرغ های دریایی

جیغ می کشند   و   از خواب صریح زمستان

                                      بیرون می زنند

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 6:35 | لینک  | 

 

تمام

تمام

تمام ِ خودم را

       در کلمات

           کلمات

           کلمات

                  گریه می کنم

و تمام نمی شوم!

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 5:47 | لینک  | 

 

بسم الله آغاز نمی شود

 و رنج کلمات

 از میز چکه می کند

تا پیشانی من

که سوراخ

  سوراخ

 

انبار تاریک خاطرات خیس

و تو

     که در را باز می گذاری

            تا باز نگردی

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:19 | لینک  | 

 

پایه های تخت را می خورد و

                                          بالا می آید

                                                      بیماری

و خورشید مثل هر روز

 برای ساعت هایی فقط

پشت این پنجره را روشن می کند و       می رود

از همین حالا پیدا ست

کسی که از این سطر

                    تا سطر بعد

                           غلت می زند

خس خس  نفس هایش

انعکاس هنوز است

              که تاب می آورد    می خندد     سرفه می کند

 

اتفاق اصلا از کار افتاده است

چرا یک انار ملس

بی مقدمه

           روی این شعر

                           قل نمی خورد ؟

و باران که می زند

این کاغذ

         خیس سطرهای ناب شعر جهان نمی شود ؟

فقط رفتگر پیر

هر صبح    با حرکاتی مورب      دقیق

برگ های زرد ذهن مرا جارو می کند        می کند

پیش از آن که بمب ساعتی

                             در عمق خواب های هفت سالگی ام منجمد شود    

 

اتفاق اصلا از کار افتاده است

من غلت می زنم       غلت می زنم

و این واژه        این هنوز        تعریف نمی شود

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 5:54 | لینک  | 

 

پرتغال و  خواب عصرهای ساکت پاییز

 و تمام نفس های من

که به شکلی ظریف

پر از عفونت است

و این ها که از انگشت های من می چکد

                                          می چکد

                                          می.... خطوطی ست از روایت های اصلی قلب من

دیگر پاهایم را حس نمی کنم

و نیروی جاذبه

دلیل نمی شود که سیب

                 پس از تجربه ی پرتاب

                                     دوباره به زمین باز گردد

شما کجای این داستان را گرفته اید

که اصلا فشار دست هایتان را حس نمی کنم

فقط صدایتان در تاریکی می پیچد

که در هزار بلند گو "خانم پرستار" را پچ پچه می کنید

خانم پرستار

      با صدای قدم هایش  

                که می پیچد

                  می پیچد

  و انگار کسی

           از آن ته

  روی تمام این خطوط

  ملافه می کشد و

پیش می آید

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 23:38 | لینک  | 

 

در من گوری عمیق قد می کشد

که با یک حرکت ساده

                   می تواند تمامم کند

 

پیش از آن که باز

تمام فعل های من

روی میز ماضی بعید

زیر سایه ی سفید و چرک و کهنه ی ملافه ها

                                            صرف شوند

پشت سیگارهای آتش به آتش سوخته

پشت چای های نیم خورده     سرد     تلخ

پشت میز

در من گوری از کلمات  است!

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 17:21 | لینک  | 

 

پاره می کنم

خواب ناتمام قرص های خواب و سطرهای ناتمام

بی پیام و حرف

تمام می شوی و

بی تو هیچ چیز تمام نمی شود

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:28 | لینک  | 

 

موج بر می دارد و

تن می زند به تنم

                   سکوت

نگاه محض

و این

تقدیر نخستین سطرهایی ست

که به نام تو                 و اضطراب

 

تمام روز

تمام روز

         کلمات

         از سطر سطر انگشت هایت می ریزد

و من

خاطره ی خلخال ها را هم فراموش کرده ام

لال

تا این آفتاب کال

              کی

           سنگ های پیاده رو...        

 

                                               

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 19:2 | لینک  | 

 

نور

از پشت ابرها تعریف می شود

و من

 با نخستین باران پاییز

که از پیچ باد و خم برگ ها

 

دست هایم را بگیر

این کودک

تمام مرا بلعیده است

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 17:7 | لینک  | 

کار نمى‌کنم... فعلا کار نمى‌کنم... نه!... تو جشنواره امسال نيستم و...

اينها جملاتى است که اين روزها زياد شنيده‌ايم. اين سال ها. آنقدر که ديگر براى مان عجيب نبود که يک شبه به بهرام بيضايى اعلام کنند که نمايش «مجلس شبيه در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس نويد رخشيد» پس از بيست و چهار اجرا از صحنه برچيده مى‌شود. براى مان عجيب نيست که نمايش « شکار روباره » على رفيعي، پس از سال‌ها دورى از تئاتر، درحال و ساعتى روى صحنه بيايد که عملا نيم بيشتر سالن خالى است. نمايشى که به زعم اهل فن، از شاهکارهاى تئاتر سال‌هاى اخير است اما قربانى برنامه‌ريزى‌هاى غلط تالار رودکى شد. ساعت شش عصر و طرح ترافيک هنوز تمام نشده است که« شکار روباه‌»قربانى تالارهاى خالى مى‌شود. سال‌هاست... سال‌هاست که خيلى‌ها را روى صحنه تئاتر نديده‌ايم. يا ديده‌ايم اما نه با متن‌هايى که خود مى‌خواسته اند. هر چند جلال تهرانى که نمى‌خواهد نامش در اين گزارش آورده شود، آخرين کارش را که به روى صحنه آورد«هى مرد گنده...» بود که درخاطره بسيارى از مخاطبان تئاتر ماند، فقط براى دو هفته! کارى که اتفاقى به شمار مى‌آمد درآن روزگار و استقبال خوبى هم از آن شد ...چند سال مى‌گذرد؟چند سال؟ که حالا جلال تهرانى مى‌گويد؛ من خودم نخواستم کار کنم و درطى اين چهارسالى که کارنکرده ام، مصاحبه هم نکرده‌ام، در مطبوعات هم حضور نداشته ام... و ترجيح مى‌دهم که در اين گزارش شما هم نامى از من برده نشود! البته خودتان مى‌توانيد به موضوع بپردازيد، اما از من مطلبى نقل نشود لطفا!
لطفا کسى حرف بزند! حال همه ما خوب است، آقاى ايمانى خوشخو! حق با شماست! که به صراحت مى‌گوييد؛ هيچ نمايشنامه‌اى در چهار سال گذشته با جواب منفى مواجه نشد و در يک تعامل بود که دوستان هنرمند با مديريت نمايشى کشور مى آمدند و موضوعات در يک بحث، تفاهم و ديالوگ حل مى‌شد و ما پاسخ منفى براى هيچ نمايشنامه‌اى نداشتيم.
حميد امجد که سالهاست در سالن‌هاى تئاتر نديده‌ايم‌اش، مى‌گويد؛ من که اصلا در جريان اين چيزها نيستم. چون پيش ازاين چهار سال، من هم تماشاگر و هم کارگردان تئاتربودم، اما الان ديگر نه تماشاگر تئاترم و نه کارگردان. حتما اين هم ازموفقيت‌هاى اين چهارسال است. رابطه من که با تئاتر، قطع قطع شده است و چون هيچ ارتباطى با اين فضا ندارم، نمى‌توانم در اين زمينه حرف بزنم.
چرا هيچ کس چيزى نمى‌گويد، آقاى ايماني! سقف تازه تعمير تئاتر شهر، اين همه سکوت را تاب نمى‌آورد. انگار همين تازگى‌ها بود که کتايون فيض مرندى دربارى شخصيت زن نمايش «پيچ تند» مى‌گفت؛ ديالوگ‌هاى ژانت در بازبينى اجراى عمومى حذف شده است. اگر اين کاراکتر به برجستگى شخصيت مرد نمايش نيست، به همين خاطر است. اميدوارم اين اتفاق براى هيچ گروهى تکرار نشود.
شما که معتقديد: اگر طى اين 30 سال در دوره‌هاى مختلف کارهايى شده، اما به عقيده بنده شايد يک نقيصه مهم اين بود که فاصله بين هنر و مردم زياد شد و هنر تبديل به کالايى لوکس شده بود و مخاطبان آن نيز يک عده‌اى افراد خاص بودند. يعنى مردم به شکل عام کمتر ديده شدند در مجامع هنري. همين امر باعث شد که در ذهن برنامه‌ريزان هنرى کشور هم اعتبارات و جايگاه در همان حد يک گوشه ناچيز طراحى شود.
بنابراين وقتى که هنر جز ضروريات زندگى افراد نباشد طبيعى است که حمايت‌هايى در حد فعاليت‌هاى مهم در موردش صورت نگيرد.
آقاى ايمانى خوشخو به فارس گفته ايد: مهم‌ترين کارى که طى اين 4 سال گذشته شد اين بود که با حمايت خود هنرمندان عزيز مردم به شکل عام به صحنه هنر کشور آمدند. سالن‌هاى تئاتر يکباره شلوغ شد و اگر روزى تماشاگران سالن‌هاى تئاتر بين 30 تا 40 درصد بود و در بسيارى از تئاترها تعداد بازيگر از تماشاگر بيشتر بود، در اين دوره تئاترهاى زيادى بود که مردم مدت‌هاى زيادى را براى تهيه بليت آن در صف مى‌ايستادند حتى در فصول سرد سال و اين موضوع نشان‌دهنده مردمى شدن هنر در 4 سال گذشته است.
اين حرف‌ها را که مى‌زنيد، ازاين همه شلوغى‌ها که مى‌گوييد، دلم براى اسفند پارسال تنگ مى‌شود، براى اجراى « شکار روباه» که ديده نشد، براى صندلى‌هاى خالى تالار وحدت در ساعت شش عصر درحالى که روى صحنه يکى از اتفاق‌هاى تئاتر اين چند سال اجرا مى‌شد. سکوت تا اينجا هم ادامه دارد، وقتى که مى‌گوييد: حتى جنس مخاطب نيز در اين سال‌ها عوض شد. اگر زمانى تنها دانشجويان مخاطب سينما و تئاتر بودند در 4 سال گذشته مردم عادى از همه قشرها پايشان به سالن‌ها باز شد و اين يعنى رونق عرصه هنر. نهايتا وقتى ما به يک آمار مخاطب شش ميليونى تئاتر در سال قبل مى‌رسيم. آمارى بسيار تعيين‌کننده است و اين آمار ذهن برنامه‌ريزان کشور را تغيير خواهد داد که هنگامى هنرى در کشور 6 ميليون مخاطب دارد بنابراين بايد ما فکرى اساسى براى آن انجام دهيم.
چه بگويم در برابر اين ارقام که قد مى‌کشند و بلند! اما صندلى‌هاى تالاروحدت خالى بود، درست درهنگام اجراى «شکار روباه» ! چرا اين تصوير ازذهن من پاک نمى‌شود، وقتى همه چيزخوب و رو به راه است. لابد من خواب ديده ام و در خواب به تئاتر رفته‌ام، اگر نه در اين چهار سال که نمايشنامه‌هاى محمد چرم شير اجرا مى‌شدند. اصلا چرم شير که دور نبود از تئاتر اين مملکت، چهار سال بين دو کارعليرضا نادرى فاصله نمى‌افتاد تا عمل قلب باز تا گلايه‌هاى خسته محمد چرم شير! اصلا خواب مانده‌ايم ما همه! يا اينجا نبوده‌ايم اصلا که اين همه را نديده‌ايم! حال همه ما خوب است! اما تو باور نکن!
 
------------------------------------------------------------------------------------------------
این یادداشت در روزنامه حیات نو ،5 شهریورماه 1388 منتشر شده است.
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 10:26 | لینک  | 

 

بوی نخستین غرایب زمین را می دهد

این برف و سکوت

که انتهای داغ مرداد...

اضطراب تیترهای سیاسی

در چاپخانه فرسوده می شود

و با سکوت تو

                 این روزنامه   سپید    سپید

گرسنگی و چای داغ

و این دست ها هیچ وقت به هم نمی رسند

خدا کند میان رگبار نگاه هایت

فرصتی باشد

به اندازه ی یک آه

تا نگاهی به این دست ها بیندازی

خدا کند یکباره دیوانه شوی

پیش از آن که سفر

پیش از آن که مرزهای قطب جنوب تا همین تحریریه ی کوچک ما

پیش از آن که خواب و برف

از زیر ِ

      زیر ِ

ناخن هایمان بالا بروند

شکل نخستین غرایب زمین است

طرح قدم های تو

که راز برف و سکوت را

                            می شکند

 

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 14:42 | لینک  | 

 

آنقدر اندوه ندارم

که شاعر شوم

در امتدادِ راه هایِ رفته

                     سرگردانم

و تو

با همین سطرها

                      تمام می شوی

اتفاق تازه ای نیست

قایق کاغذی

در نیم روز ِ آب هایِ خسته

                  نم می کشد و

                  فرو می رود

و بال هایِ سپیدِ اسب هایِ دیوانه

این دریا را

         ورق

               نمی زنند

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:12 | لینک  | 

 

 شب بود و ماه بود و دهان های ما بسته است

از پشت درخت ها ست آقا!

کلام برگ ها

در سر خیابان می پیچد و

                   ماشین ها

دیوانه  می شوند لابد

که بوق می زنند

مرد سوخته ی کنار خیابان هم

فقط "سلطان قلب ها" را با سوت می زند

 

ما در سکوت

در پیاده رو ها

                جاری شدیم

از کنار حرکت ظریف کلت های کمری شما

که در چهارخانه ی پیرهن تان

 

 در آشپزخانه

بیهوده هول می کند مادر

که کارد از دستش می افتد

و لب های سرامیک ها می پرد

و از زخم های خانه ی ما خون می رود

 

 ما در سکوت

جاری می شویم فقط

شب بود

        ماه بود

و دهان های ما بسته است

 

---------------------------------------------------------------------------------------

نام این شعر از آن نخستین مجموعه داستان" هرمز شهدادی" است.

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:28 | لینک  | 

 

خانه ها

از زخم های کوه

                   سرکشیده اند

ابر ها و پرندگانِ عام الفیل ِ دوباره ی این شهر

 و سنگ

کلمه ای ست

که در دهان شاعر

                       سخت می شود

 و شعر

از دل کوه می جوشد

انتهای تاریکی و          

                   سکوت

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:24 | لینک  | 

 

و رویا

دریچه ای ست

 به موج هایی که می شورد

شن های ساحل را و

نفس های تو را

هر شب

که تنهایی تنت شرطی می شود  و

من

می وزم میان موهایت

ریخته

ریخته

تا بلرزد

ریشه هایت

             از هوس

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:17 | لینک  | 

 

دل می‌زند

            سر‌انگشت‌های من

                                    هنوز

از ته‌نشین پوست گرمِ پار

                               پیرار

                               سال که گذشت

تو نیستی و

جهان

با نام‌ها تعریف می‌شود فقط

دیگر

طبقه‌ی  چهارم خواب‌های ما

در این  مکان نمی گنجد

دری که باز می‌شد

به صدای قدم‌های تو

که بالا می‌آمدند

از پله

پله‌ها

و نگاه من پر می‌شد از خطوط تنت 

                                  از لب‌ها

یک دقیقه سکوت

این فضای خالی و

مشتی

که ساختمان را

بر زمین کوبیده است

بر کف

و خاطره قد می‌کشد و بلند

در ذهن من

زیر پوست سر‌انگشت‌هایم

 حسی قدیمی

دل می‌زند

    می‌زند

با تک تک ستاره‌ها

از پشت ابر

 امشب

                     

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 9:37 | لینک  | 

 

                                                                                    برای محمد حقوقی

                                                                                                               که برای همیشه رفته است....

 

باور می‌کنم

قاطعیت تاریک مرگ را

از پس ِ سالی احتضار

که می‌بارد

  می‌بارد

  می‌بارد

و هراس چشم‌هایی که دست می‌کشند

دست می‌کشند و

نمی‌یابند

مسافر دیگری

که ادامه‌ی این راه...

و راه

دشت ترک خورده‌ی بی‌پایان

که اشک‌های ما را می‌بلعد

                        می‌بلعد

انگار که هیچ وقت نبوده‌‌اند

و سیر نمی‌شود

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 0:59 | لینک  | 

پرندگان

       بی‌تابِ پرواز

از صفحه‌ی دوربینم پر‌ می‌کشند

 

تمام ما اما

بر صفحه‌ی تلویزیون‌ها سنگ شدیم و

 بزرگان

آن‌قدر بر طبل‌ها کوبیدند

که سکوت

سرنوشت‌مان شد

 

عزیز‌ترینم

به هیچ زبانی با من حرف نزن

دیش‌های ماهواره را بگردان

ضبط صوتِ کهنه‌ی پدربزرگ را روشن‌کن

بگذار سورة الشعرا بوزد بر این بستر

و انگشت‌هایم ذکر بگویند

برتمام تنت

 سرزمین من!

 

ما مرده‌ایم

سال‌هاست

و پرندگان

به جانب غروب پرکشیده‌اند

دیگر

 قرار نیست پیامبری بیاید

انبان آسمان

                 از معنای کلمات

                                  تهی‌ ست

 و دروغ

در قاموس ظلمات زبان

                           تقدیس می‌شود

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:32 | لینک  | 

 

صیادان ِخواب‌زده

از بویِ خون و

هرم ِ اندوه ِ نخل‌های ِ سر بریده

جنون را

از پله پله‌های ِ نردبان ِ واژگون در آب

پایین می‌روند

و دست‌های سیاه

لنج‌هایِ پیر ِ گرسنه را

از قالب‌های یخ پر می‌کنند

تا سکویی

برای ِ سکون ِ افسون ِ ماهی‌های ِ تب‌زده

 

ماهیان گریخته

از لِک و لِک ِ پره‌هایِ پنکه‌ی سقفِ جنوب

از دیوانگی‌های شب‌های ماهِ تمام

و  نیمه‌ی ِ هوس ِ نجوای "دوستت دارم"های ناتمام

تا انقطاع ِ بوسه

که سقف     ریخته

                 ریخته

                 ریخته

 

و ماهیان گریخته

از آوار ِ خواب‌های ِخیس

تمام ِ تبِ جنوب را

ذره

    ذره

در آسمانِ نخل‌هایِ سر بریده...

 

تا همین امروز

که صیادان

خسته       خسته

از  انعکاس مضطرب خورشید

در بوی ِزهم ِ آب‌های مانده

صلات ظهر

با دست‌های خالی ِ خالی

 سینه‌ی آسمان  را خنج می‌کشند

و خواب

 استعاره‌ای ست

از سرزمین فراموشی

از تمام قطب جنوب

   

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 0:35 | لینک  | 

 

به شماره افتاده‌اند

آدم‌ها

به نفس

به نفس نفس

و این صحنه موسیقی نمی‌خواهد اصلا

درهای این خانه

برای همیشه بسته می‌شوند و

                                         من

تمام خاطرات و سفرها  را

شات

     شات

           بالا رفته‌ام

تا گل‌های دامن سپید بر در و دیوار خانه

 دیگر هیچ

هیچ و چه اصراری

که موسیقی هم باشد

خاکستر سیگارم را

می‌تکاند

می‌تکاند از پنجره‌ی این ماشین، باد

در تمام خیابان‌های شهر و شب

 درهای این خانه

                برای همیشه

                                 بسته می‌شوند

 و تیتراژ نهایی

که در سایه روشن چین‌های سپید

تا صبح

در لایه‌های ذهن من

در باند‌های فرودگاه

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:58 | لینک  | 

 

بالاخره

       سرم را

                زیر آب می کنم و

                                      بالا نمی‌آورم

این کلمات تاریک

که روی صورت شما بالا آورده‌ام

تمام سهم من از ارثیه‌ی پدری است و

                                    خیابان‌های این شهر

که ریخته ریختگی ِ مدام و فرسودگی‌های همیشه‌ی هر لحظه را

تلنبار می‌کردم   می کردم در دلم

و تاریکی دم کشید و بالا آمد

تا روی صورت شما   اینجا   اینجا

 

"برای آب حرف بزن! فقط!"

مادرم همیشه می گفت و

گفت تا سرم را زیر آب کردم

و کلمه کلمه‌های  آب

                 روشن و سرد

دهانم را پر کرد

 

" برای آب حرف بزن! فقط!"

مادرم همیشه می‌گفت و

                              گفت

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:22 | لینک  | 

 

نفس‌های سی ساله که خسته نمی شوند

هر چند خسته

خسته‌یِ خسته که بشویم

این بار

تقسیم نمی‌شود

از چه بگویم

با تو

 که همیشه دیگری هستی و

                                     می‌مانی

 

دلشوره‌یِ مدام

که در شیب ِ احساسات ِ نمی‌دانم چرا

می‌روم تا ته

و می‌تکانم

می‌تکانم

تکه تکه‌های آفتاب و سر‌انگشت‌هایت را

ازاین ملافه‌ها که عوض می‌شوند

مدام

و زیر ِ زیر ِناخن‌هایم

تمیز نمی‌شود

از این هراس چرکی

که نبودنت را

تقدیر ِ سطر‌هایِ سفیدِ ملحفه می‌کند

از چه بگویم؟

با تو که

        همیشه

               دیگری هستی و

                                    می مانی

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:38 | لینک  | 

 

بیداری

در نگاه مقدس خورشید

در تکثر نقره‌ای ماه در پنجره‌های شب

تا متبرک شود

این جزیره فرسوده

از تاریکی خواب و فراموشی مدام

و انعکاس صدای کودکی

که در گردش انوار فانوس‌های دریایی گم شد

 

بیداری

و قاطعیت خطوط شکسته‌ی حرف‌هایی

که خطوط صامت لب‌هایم را لرزاند

 

دستی که برای آخرین خداحافظی بالا می آید

به تنهایی پریشان بید

و عریانی لرزانش

در خاطرات زمستانی

 سوگند خورده است

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 22:48 | لینک  | 

 

بوی خون می‌دهد این سنگ

 سابقه‌ی قضایی‌اش را  اما...

نه!

 نخستین سطر‌های شعر‌های کودکی‌ات را زمزمه کن!

پرهای کلاغ‌ها هم که ببارند

سیاه

سیاه

ذهن من به قابیل ختم نمی شود

 

قرار ظریف سنگ و جمجمه‌ی من!

و مادر شعری می‌شوم

که شکوفه می‌زند

و پرهای ریخته‌ی خیال‌های تاریکم

که آواره‌ی تمام خیابان‌های شهر

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 4:11 | لینک  | 

 

خواب‌هایم جعل نمی‌شوند

در تاریکی ممتدی

که خیال تو

لحظ‌ه‌ای می‌درخشد و

واقعیت عریانی پاهایت

که آونگ از طناب دار

کنار میله‌های پنجره

 

قرص های خواب

دست‌های سپید و سبک فرشتگان هستند

معجزه‌ای

تا در حفره‌ای از تاریکی ابدی

قراری باشد با دست هایت

که روزی می‌خواستم، می‌خواستم، می‌خواستم‌شان

و فقط طناب نگاهت بود و

                                 سکوت

                                        که دست‌هایم را می‌بست

 دیگر

"یک ماه و

هزار در هزار ستاره"

شب‌های مرا به رویای تو پیوند نمی دهند

من

مدام از خواب می‌پرم

و دست های فرشتگان

از روزگار بیداری‌ام

کوتاه است

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:12 | لینک  | 

 

در نگاهت راه نمی روم

می‌رقصم

 

دستهایم

که از روی حروف سیاه روزنامه‌ها

دست‌هایم

که از میان اضطراب تیتر‌های سیاسی این روز‌ها...

 آوریل‌ ِ تمام و

رخوت کلمات ناگفته

و تعلیقی که از پایه های صندلی خالی بالا می‌رود

 

ماشه را شما چکانده اید

نگاه ِ جاری ِ میان میز ها

بوی باروت می دهد

  

حرف بزن!

با این لیوان ِ چای گرم نمی‌شوم!

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:53 | لینک  | 

 

دست های ازدست دادنم که عرق ...

گوشه‌ی چشم‌هایم هی خیس می‌شوند

وقتی که هیچ وقت نمی‌رسم

و جهان، کوچه‌ی بن بستی است

که جیغ‌های من

میان پنجره ها؛   بسته   بسته!

نه!

مدار پیچ پیچ مخابرات که پیچیده نمی شود

آنقدر ساده است " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ..."

که باور نمی‌کنی!

اصلا راهی برای گریز نمانده

من

درمدار دیگری

به موازات تاریکی تو می گردم

"و جهان از هر سلامی خالی ست."

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 3:24 | لینک  | 

 

قرار نیست

قرار که نه!

اتفاقی نمی‌افتد

رومیزی چرک روزهای گذشته

لکه‌های قهوه، شیر، چای      بسته‌ی خالی سیگار

که سی روز مدام دود می شود و

دوباره

نقطه‌ی آغاز

که دختران یائسه شاعر می شوند

نه! آقا!

انگشتان من که بوی سیگار نمی‌دهد   قضاوت‌تان را سیاه نکنید  خاطرتان را مکدر که من اصلا مگر می‌شود بدونِ....

قرار نیست اتفاقی بیفتد

اتفاق که نه!

اصلا قراری نیست

من فقط اتفاقی باز هم در امتداد خالی کوچه...

که کوچ می‌کنم

این لکه‌ی تازه از خاکستر سیگار شماست؟

دست‌های من که....

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 13:8 | لینک  | 

   

تشویش ِ هزار راهِ بیراه

سکوتِ ظلمات و

آهی

که از مرگِ آتشِ اشتیاقم

 

با تمام ندانم‌هایت، پدر!

زمین

برزخی ست جاوید

 

ومن

بی هیچ بندی

سرگردان ِ همیشه‌ی راه‌های ِ بی‌انجامم

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:42 | لینک  | 

 

"من خواب دیده ام" برآیندی از دو سال زندگی من است. از علایق، نوشته ها، ترس ها، جیغ ها، کار های مطبوعاتی، رویا ها، شوخی ها و....

دو سالی که سخت بود، خوب بود، پر از کتاب و فیلم و موسیقی و استیصال و قهقاه خنده و شیطنت و حماقت و اشک و هزار تا پارادوکس دیگر! مثل همه ی سال های دیگر، منتها توی این دو سال محور تمام این موج ها و انتخاب ها و گریز ها، دغدغه های اصلی من بود که کم کم شمارش معکوس را با هوش ناخودآگاهم حس کرده بودم انگار...

اما از ابتدای این سال- ۱۳۸۸- میلی به این فضا و نوشتن در آن ندارم. البته خیلی پایداری کردم و مثل همیشه، خودم را توی رودروایسی انداختم و یاد دوستان خوبی که در این محیط داشتم افتادم  و دوستانی که شاید فاصله های جغرافیایی مان از هم، باعث می شد که در محیطی دیگر امکان دیالوگ و ارتباطی از این دست نداشته باشیم و....

دیروز هم دو تا پست تیکه پاره نوشتم که البته تحت تاثیر مطالعات این روز هایم، زبان کهنه ای داشت. اما به دلم نمی نشیند. قلبم اینجا نمی تپد و انگار  که" تنفس هوای مانده..." و باز دور زدن و دور زدن و دور زدن. این روز ها که هست و در راه است، مال اینجا نیستم. می دانم.

کیلیک کردن روی آیکن حذف وبلاگ ساده است. اصلا حذف و ویرانی از روزگار آدم تا امروز راحت تر از ساختن بوده و هست. اما می خواهم این صفحه، مانند دفترچه خاطراتی در قفسه ای از دنیای مجازی باشد. با همه ی نشانه هایش از مریم سال ۸۶ و ۸۷. شاید سالی دیگر بازگردم و ادامه دهم. شاید هم نه...

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 7:40 | لینک 

 

به آن وقت

که ابتدای این قصه بود هنوز

خودت بودی و

           برقی که در چشم ها...

 

تاب تاویل این حجاب ندارم و

تای تمت

که در تو عاصی گشته ام

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 17:31 | لینک 

 

من مجهولی از تمام ناگفته هایم

پدر!

این ترس که به قامت من دوخته ای

از  طرح های  عتیق مزون این سرزمین است

گزینه ای مطلق

در اعماق ذهن تو

که دیگری را نمی شناسد

 

افعال فراموشی

که چون به زبان آیند

به خلوص و رهایی رسم و آفتاب ...

 

 این ترس اما

       که به قامت من دوخته ای

پنهانم می کند در سایه ی سکوت

و کسانی

که مرا نمی شناسند و

                        لبخند می زنند

چونان که تو

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 4:14 | لینک  | 

 

به سفر نمی روم

در تو سفر می کنم و

                     مقصد

بی قراری ِقراری ست

که  ساز کرده ای

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:31 | لینک  | 

 

بطالت ِ لحظه هایِ چقدر حرف می زنیم

در سعی ِ بین ِ راحتی و گوشی ِ تلفن

و حاشیه ی هوس

که حرف به حرف

فاتحی در رویا ...

 

پرده های کشیده و

                   تاریکی طویل

و پرواری ِ بی پروای ِ دست های ِ سرد

که می خواهند

              می خواهند

                           می خواهند

و بوسه

فعلی است بی معنی

که توسط لب ها تکرار می شود

 

تعریفِ دیگری از تاریکی ِ مکاتب ِزمین

تجربه هایی آنقدر شخصی

که شب های بی ماه را تاویل ناپذیر می کند

بطالت لحظه های چقدر دستمال کاغذی و

                                                       استیصال

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 4:45 | لینک  | 

 

شب به سر گشته ام و

                           پیاده روی

با " انجیل به روایت متی"

در خیابان های ِخسته ی ِ تهران

 

آخرین سیگار ِ سال های ِ بیست سالگی

شاخه های رُخ زده         چنار پیر

و گیسوانی که ندارم تا دست های باد...

 

پیرزن می کشد چرخ خریدش را

                      چرخ خریدش را

                      چرخ خریدش را

                      در تمام ِچشم انداز ِ خیس

و سکوت

 در هر گام

          جفت می شود

با کفش های ِ خاکستری ام

و سیمان ِ لب ِ جدول های خیابان ولی ِ عصر

               

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 21:4 | لینک  | 

 

تمام می شود

       تردید ناتمام این سال

و با سطرهای شکسته

نبودنت

غزل نمی شود

 

چهار راهی که مرکز جهان است

و خورشید برآمده

تا فقط سایه ات را

که روی خطوط عابر...

 

برمن گذر می کنی و این

فعل مطلق است

در سکوت جمع

که آهسته

       آهسته

           از خیال خاطرم...

این شعر برای توست مطلقا

بخوان!

مضطرب نمی شوم

با این سطرهای شکسته که

نبودنت

غزل نمی شود!

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 21:8 | لینک  | 

 

 

۱. نوار های نورانی صبح

از پاهایم بالا می آیند

و کفش هایِ خسته یِ دیشب

از رویای رقص

پای تخت جفت نمی شوند

 

۲. ماضی ِ بعید ِ لحظه های ِ سرخوشی

و امتداد ِ خالی ِ دست ها

نترس!

چادر سیاهی که بر فال من افتاده

تنها

     گاهی

در باد می لرزد

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 9:36 | لینک  | 

 

و خداوند

مفهومی ست که با تو شناختم

آیه هایی از جنون و تباهی

که با ساز های آسمان

و  لب هایی پرهیزگار...

 

گفتی چشم انداز کوه، برفی است

و شهر سپید شد

بگو؛ آتش

و التهاب چشم هایت را پنهان نکن!

 

ایمان می آورم

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 23:50 | لینک  | 

 

روزهای ابری بی اعتنا

از مرز های نبودنت می گذرند

 

و صندلی خالی

از همین حالا

بوی سفر می دهد...

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 10:28 | لینک  | 

  

مرد فریاد کشید که از خواب پریدم و سیخ نشستم روی تخت. یاکریمی که لای اسلیمی های طلایی

نرده  ی ایوان لانه ساخته بود، پرکشید و رفت.

دوباره فریاد کشید؛ الله اکببببببببر!

پشت بندش بلند گو سوت کشید. خِر خِرررر... نبضم ته کله م می زد.

زنی جیغ کشید؛ الله اکبر! از غرفه ی رزمی... خخخخخخخخ....سووووووت...پایگاهِ...خخخخخخخخخر... شرق!

شرق ش را چنان کشید و طنینی به صداش داد که وا رفتم. صداش تک بود. یگانه! بدون همخوان! یک لحظه معذب شدم. کنسرت تو فضای باز؟ من با این سر و وضع که...

این بار همه شان با هم جیغ کشیدند. کلمه هاشان تو هم می رفت؛ مرگ بر... از مرکز دانشگاهی ِ...خخخخخخخخخر... مرگ ... جیغ می کشید زیر صدای مرد.

چشمامو بستم و دوباره رو تخت افتادم؛ می دونم یه مژه چشم راستم افتاده!... مطمئنم!  فقط یه آرزو! تورو خدا! تِرَک2 "گشایش" مامک خادم! با وُلوم خدا! قول می دم! باهاش نمی رقصم!هِههههههییییییییی...

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 10:19 | لینک  | 

 

از همین الان گفته باشم نه می خوام از ادبیات حرف بزنم، نه از فیلم، نه موزیک. خب، اُکِی! موسیقی.

" درباره الی" رو هم ندیدم.

نه برات پامچال می خرم، نه نرگس! نه چای زعفرانی، نه قهوه فرانسه و نه هر کوفت دیگه ای که رمانسش بالاست و نوستالژی می یاره و دستا رو چسبناک می کنه! می دونم؛ رو کوه ها برف نشسته و همه جا سفیده! اما من تِرَک ۷ آلبوم "برف" استفان میکوس رو تنها می خوام بشنوم! 

جان من شعر پینگیلیش هم برام نفرست! خوندنش سخته. بعدم من تو ترک نوستالژی ام. با اجازه ت، دو ماه یه بار؛ دیلیت!

لعنتی! واسه همینه که عاشق ضمیر دوم شخص مفردم دیگه!  یعنی این "تو" یی که من براش

می نویسم، همونیه که شاملو و فروغ و اخوان - غزل ۷- و یه عالمه دیگه هم براش نوشتن؟ 

لامصب! عجب دلی داره! اتوبانه!

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 20:12 | لینک  | 

 

دیوارهای

          ریخته ی 

                  ریخته ی

                                خانه

طناب و ملحفه های خیس

و چشم های بی کران عابران

 

از شب و شانه هایت

معبدی بساز

برای گم شدن های همیشه

و آیه هایی

که در تاریکی نازل می شوند

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 7:56 | لینک  | 

 

وخامت اوضاع که دلیل نمی شود

کلمه هایی  که به آنچه می گویند کافرند

 و سکوتی مومن

در مدار مخابرات

که صدای نفس هایت

 

گام آخر

ویرانی جهان است و

دانه هایی که هیچ وقت نمی رویند

 

تمام خواسته ی من اما

نت سکوت است

مکرر

 در تمام طول شب 

چشم اندازی بر طلوع آفتاب

و  مهربانی دست هایی

که چین های پیشانی ات را باز می کنند

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 23:0 | لینک  | 

 

بی هوده دود می شود و

ناتمام؛

       خاکستر

 

بی حوصلگی سیگار

در اتاق این شعر نمی گنجد

که تمام دیوارهایش

پر از قاب عکس هایی ست

 که به زمین خیره شده اند و

سیاهی ِ مکرر ِ خطوط ِ کج و معوج ِ کبریت های سوخته.

 

دانه های برف و گام های بی اعتنای رهگذران

نشانه ای ست؛

دختر کبریت فروش

 بالاخره از پشت ِ خطوط ِمیله های ِ پنجره عبور می کند

و رستگاری این شعر

با آخرین کبریت

از میان دست هایش در زمهریرماه آخر زمستان

از دست نمی شود

اگر پیش از آخرین کبریت

نگاهی به پنجره بیندازد و

دستی که یک فنجان چای..

  

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 17:0 | لینک  | 

 

این بار

جامت را به سلامتی نامی بالا ببر!

الکل

آتش کشیده

به جان رویاهای دختران و

تو

لبخند می زنی و

سرباز را در خانه ی سیاه می نشانی

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 23:53 | لینک  | 

 

هُلم بده!

در تعلیق زمین و آسمان این تاب

باید چیزی بنویسم

 

سیاه چاله ی عظیم من!

در گرداب سکوت هایت

                         رسوب می کنم

هُلم بده!

وقت پرواز کلاغ ها و

بارش یک ریز رنگ های خشک

                                    از شاخه های پاییز

اوج  کمان این تاب

به قرص کامل ماه می رسد  و

ابهام ظریف لایه های ابر 

و جنون سطرهایی

که تو را هم جا می گذرام!

هلم بده!

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 23:15 | لینک  | 

 

باد

در اتاق من و

     طبقه ی هفتم بیمارستان

یکسان می وزد

و التهاب پرده ها

که روی تخت نشسته ای و

نگاهت

      شعله می کشد

                        به جان همه چیز

و این پیام های کوتاه

که دست های نوازش من...

 

باد

در اتاق من و اتاقی که به خاطر تو

- به آسمان هفتم بیمارستان رسیده است -

یکسان می وزد

اما پنجره های لُخت خانه ات

امشب

 تا صبح می لرزند و

زنگ های تلفن

فردا در خطوط نوار قلب سیاه می شوند

 

 و پیام های کوتاهت

که پر از اضطراب غلط های املایی ...

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:20 | لینک  | 

 

چگونه آرام می شوی

بگو

راه دیگری

که به کوچه های بن بست این روزها نرسد

 

زمستان همیشه ی این کهنه حیاط و

آتش خرمالو های دوباره ی شاخه های لخت

زیر برف و بلور قندیل های یخ

 

رها کن این خاطره ی مرگ و ترس و توطئه را

چشم هایت را ببند!

در تلفن امشب

برایم حماسه که نه

غزلی از حفظ بخوان!

تا لرزش صدایت

گنجشک های باران خورده ی روی سیم را

به صبح بهار ببرد

چشم هایت را ببند!

نفس بکش!

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 14:19 | لینک  | 

 

من

 اشتیاق محضم

که در میان جمع آب می شوم .

دیگر

چشم های من

نای نشانه ندارند

کبوتر هر صبح

فقط

کبوتر است و

برگ

نشان لرزانی نیست

که باد بین زمین و آسمان

                               می رقصاند.

این شراب سی ساله می شود و

طعم گسش را با هم نچشیده ایم

هنوز

زیر آسمان شهری

که ما را اضافه می کند

به هم

 طبیعتا!

 

دست، هوس گوشی تلفن نمی کند

زنگ نمی زنم

این سکوت

منم!

و دست هایی که از وزن ِ بی حضوری ات

درد گرفته اند.

 

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 13:33 | لینک  |